
![]() |
![]() |
|
|
و ای خدای آزادی خواه و عدالت جو، کجای این نزدیکی خود را پنهان کرده ای و در کجای این تشویش حضورت را پنهان ساخته ای؟ چه چیز تو را شایسته ی آن می کند که سقوط این و آن را بی صدا به تماشا بنشینی؟! چه چیز تو را از خویشتن خودساخته ات می راند؟! چه چیز به تو برچسب سکوت زده است؟! تا کی دیدن نابودی ابداعیاتت خسته کننده ات نیست؟!.. وکِی حق را بر سر تقسیم می نشینی؟ پس کی ای خدای در این نزدیکی؟؟!.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 13:13 توسط الهام |
|
|
بیا یادم، بیا آهم
مرا جانی دگر ده بیا دستم بگیر من سرد سردم مرا نوری ببخش پر آه و دردم تو بودی و مرا دردی نبود و دگر سرمایی در دستم نبود و دلم پر آه و پر دردم نبود و... تو بودی و دلم مست نگاهت ولیکن حیف نیامد دل به آهم بزرگ بودی و من تابم نبود و سخن بود و به دندانم نبود و رفتنت بود، دلم روشن نبود و... از آن چهاری گذشت، حالم نبود و... تو را می دیدم و چارم نبود و فراموشیت هم کارم نبود و. مگر می شد تو را دید، یادت نبود و از آنجا که توان صحبتم هرگز نبود و دلم خون و توان دستم اصلا نبود و... قلم افتاد و کاغذ هم نبود و... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:29 توسط الهام |
|
|
خواستم فراموش کنم ولی نشد؛ کاش می دانستی نبودنت چقدر سخت بود ، و بودنت و اینکه توان صحبتم نیست، سخت تر!... و دوباره نبودنت!... من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر ز تنهایی خویش، در ِ آن خانه بکوبم «خانه ای بی سکنه»؛ من دلم می خواهد که درونش باشم؛ دور خود می چینم گل یاس و دل من می خواهد بنشیند به میان یاسها و بیندیشد به دوران پر از یأس گذشته و بیندیشد به فردای از بین رفته. من دلم خوشحال است؛ نه دگر یاد تو هست، نه دگر من که به خود می گویم: "باز هم ماندی تو! باز هم سخنت میله های حنجره ات را نشکافت!..." نه دگر فردایی است... در نهایت شب را می بینم... و دگر نخواهم دید فردا یاسی!!!.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 22:1 توسط الهام |
|
|
شديد سرد است
درختان خشک و با دستان پيچاپيچ در تمناي آسماني ساکت و آبي امواج گذرنده بر ساحل خاموش گرفته خشکي سنگها را در آغوش دلم تنگ است ازين سرماي وانفسا ازين دستان ياري از نگاه سرد دلهاي مانده به درگاه خدا دل غمين کودک بي پدر دستان سرد دخترک گل فروش کوير پاهاي کودک زير باران دلم تنها و تنگ است به اميد صداي دست بي رنگ است ريا و حيله و مکر مرا کشت چرا مردم درين ساحل، درين وادي اينقدر پر رنگند؟ پس آن آرامش آبي کجا رفت؟ پس آن بي رنگي صادق کجا رفت؟ اميدم نا اميد و زبانم بسته، اما بسي در نا اميدي، اميد است.... اگر چه جمله اش بس نا اميد است!!. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 11:59 توسط الهام |
|
|
نوشتم؛ خوابم می آید. پنجره ها را ببندید..... بهار آمد و دستم را خط زد و معلم که برگه ام را دید نمره ام را نداد و گفت دوباره بنویس...
نوشتم؛ مژده ای دل که بوی بهار می آید... گل آمد و دستم را خط زد و معلم.... نوشتم؛ بوی گل آید همی و مژده بهار می دهد.... بلبل آمد و دستم را.... نوشتم؛ عاشقان آمده اند، مژده ای دل که گل و بلبل و سنبل ز بهار آمده اند.... معلم روی برگه ام خطی قرمز کشید و نوشت: "دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم!....." |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 16:7 توسط الهام |
|
|
نمی شناسی ام، دیگر؟
منم، آن یار فرمانبر نگاهم، خیس و دستم، سرد دلم، صحرا و ذهنم، بر بیانم، تلخ و چهرم، تر تو آوردی به یادم، من کنون رفتی و ماندم، من دلم، خیس و نگاهم، خیس و دستم، خیس این همه پرسش؛ بی پاسخ، چیست؟ مرا آیا گناهی هست؟... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 17:6 توسط الهام |
|
|
تو آمدي و به يادم آوردي بودنم را
من را تا بي نهايت خواندي و رفتي و تنها ياد تو ماند و اندکي گذر زمان سوخته بودم، بازم آوردي و خاکسترم کردي مي دانم اندک بود با هم بودنمان ولي بس بود براي تو راحت بود ولي من... کاش مي دانستي... بودنم را باور نداري ديگر حالا که من فهميدم مرده بودم!.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:55 توسط الهام |
|
|
«گل زرد» گل زرد و گل زرد و گل زرد عنان تا در کف نامردمان است «ه.الف.سایه» |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 16:54 توسط الهام |
|
|
به ستوه آمده ام
به میان آوردن، کار این دل نیست می رود سمت اشارت اشارت بر خاک طاقتم لب باغچه است منتظر تا لب بام بام اندیشه و ذهن باز سقوطی دیگر، تا ته آن باغچه باغچه خشک و سرد گشت روزگار از هم گذشت آرزوی کوچکم، در لب باغچه است باغچه اندازۀ کوه دل تو قدر یه سنگ سنگ هم هست، نه زمیان این کوه سنگی ساده و غریب که یه دم هم نفس ِ هیچ سنگی ز این کوه نبود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:20 توسط الهام |
|
|
"غریبم، قصه ام چون غصه ام بسیار. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:32 توسط الهام |
|
بی گمان هیچ کس تنهاییم را حس نکرد و تنهاییم قسمت نشد حتی با سایه ام! او هم فرار کرد، سایه ام کمی مرا دوست داشت، دوست نداشت زوال مرا ببیند شاید هم.... شاید هم نمی خواست با زوال من منتظر نابودی خود بنشیند! وقتی بچه بودم همیشه چند لحظه بعد را در ذهنم تجسم می کردم، ولی حالا دیگه این کار رو دوست ندارم و دوست دارم همه چیز یکدفعه اتفاق بیفتد و تمام شود؛ در یک ثانیه!! حالا می فهمم دوستم چه می گفت: "مرگ من حادثه ای بی مانند؛ نخ شیرین و نه تلخ!".. گر چه اندیشیدن او همانند من نیست ولی این جمله در خور و مناسب وضعیت من بود! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 13:21 توسط الهام |
|
|
همه نشسته اند و تو ایستاده!
چه با جسارت خود را برتر می دانی! جسارت!! همگان مرا برتر شمردند و من فهمیدم که انگار چیزی در کله ام هست و مرا یاری می دهد که حرفها را بستانم و بدهم! تو که آن بالایی و به هر چه که بخواهی می رسی، ما را بگو که قرار است له شویم! نه خیر؛ مگر می شود من در کسالت به سر ببرم و از شما برتر گردم، حداقل در نهایت نه! می رویم، می آزماییم، ببینیم چه می شود! همه آماده، شروع! زمان! ثانیه! نوسان! گذشت! گذشت!تمام!!! خوب بود! بد نبود! بهتر از این نمی شد! خراب شد، خراب شد، خراب شد، من که گفتم، خراب شد! خوب ما هم همینطور!! زمان! ثانیه! نوسان! گذشت! گذشت! امروز! نتیجه! تحویل! تو چه شدی؟ همان که گفتم، خراب! شما؟ شما؟ شما؟ خوب! خوب! عالی! چی؟ چی؟ چی؟ چه شد؟ب بد بودم و بد پنداشتم، شما نیز خود را اینگونه پنداشته بودید، اما اکنون.....! پس چه شد؟ چه آمد بر سر من؟! تو بگو ای که خواندی؟ بگو شاید من هم تسکین یافتم! بگو اگر می دانی و آرامم کن!.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 18:0 توسط الهام |
|
|
درین سرما دلم تاب دلم را ندارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 19:59 توسط الهام |
|
|
ساقيم، شکر؛ چرا جاي حبيبم خاليست؟
مي زنم، شکر؛ چرا جام حبيبم باقيست؟ بسماعم، شکر؛ چرا مدح حبيبم جاريست؟ راويم، شکر؛ چرا شدح حبيبم جاريست؟ ني زنم، شکر؛ چرا آه حبيبم جاريست؟ هي خورم، شکر؛ چرا ياد حبيبم باقيست؟ مرده ام، شکر؛ چرا جسم نحيفم باقيست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 16:0 توسط الهام |
|
![]() بيا باران، بيا باران، بيا کز عشق مشروطم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 13:3 توسط الهام |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|